داستان خسرو و شيرين
داستان خسرو و شيرين
هميشه از وقتي كه اسم خسرو و شيرين به گوشم خورده بود دوست داشتم جريان چگونه گرفتار شدن خسرو و فرهاد به عشق شيرين و عاقبت اين دلدادگي را بدونم.
راستش حوصله ي خواندن كتاب منظومه ي نظامي را هم نداشتم . تا اين كه معلم ادبيات دوره ي پيش دانشگاهي اين كنجكاوي من را بر طرف كرد.
قصه از اين قرار بوده كه….
خسرو پرويز پادشاه ايران قصد داشته كه قصري براي خودش بسازه . افرادي هم مسئول بريدن سنگ از كوه و تهيه آن براي ساختن آن قصر بودند. از قضا فرهاد هم يكي از اين سنگ تراش ها بوده.يك روز كه فرهاد مشغول كار بوده پادشاه كشور ديگري( اسمش الان خاطرم نيست) به همراه دخترش (شيرين) از كنار آن كوه عبور مي كردند.كه ناگهان نگاه فرهاد به شيرين (كه به قولي بسيار زيبا بوده) مي افتد و به قول معروف يك دل نه كه صد دل عاشقش مي شود.
عشق شيرين روز به روز در دل فرهاد ريشه مي دوانده است.
تا اين كه يك روز خسرو پرويز قصد مي كند از قصرش بازديد كند. به او خبر مي دهند كه يكي از سنگ تراشها كارهاي عجيبي مي كند ، شبها بي خبر ميرود و معلوم نيست كجا مي رود و چرا؟ بيم آن است كه در پي فعاليتي براي براندازي حكومت شما باشد.
خسرو كنجكاو مي شود و تصميم مي گيرد يك شب خودش در پي فرهاد برود تا سر از كار او در بياورد.
شب مي شود و فرهاد راهي . خسرو هم در پي آن. فرهاد به پشت كوه مي رسد و سپس شروع مي كند به تيشه زدن بر سنگي.
خسرو نزديك مي شود تا ببيند فرهاد چه مي كند.
و مي بيند تصوير دختركي زيبا را كه با تيشه ي فرهاد بر سنگ حكاكي شده وهمين جاست كه عشق شيرين خسرو را نيز گرفتار مي كند.
فرهاد خود شيرين را ديد و دل از كف بداد و خسرو تصوير شيرين را !!!
خسرو از فرهاد درباره ي آن تصوير و دخترك سوال مي كند و جوان عاشق، بي خبر از همه جا راز دلش را براي او بازگو مي كند. اما خسرو قدرتمند است . شاه است. هر چه را بخواهد بايد محقق شود. و مي گويند براي اين كه رقيب عشقي خود را از سر راه بردارد فرهاد را براي سنگ تراشي به كوه بيستون (كه انگار يكي از خطرناك ترين كوه ها بوده) مي فرستد.و فرهاد كه مدام در فكر و خيال شيرينش بوده ،يك روز در حين سنگ تراشي و بي توجهي از كوه پرت مي شود و مي ميرد…..
ديشب صداي تيشه از بيستون نيامد شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد
معلممان مي گفت مردم روستايي كه در نزديكي بيستون است ،به اين داستان عقيده دارند ، حتي معتقدند شب ها صدايي كه به علت پيچيده شدن باد در كوه ايجاد مي شود صداي ناله هاي فرهاد است.
ولي يك نكته هنوز براي من مبهمه: عاقبت خسرو و شيرين چي شد؟ شما ميدونيد؟







